روزهای زیبا با رادوین
گل پسرم
ببخشید مامانی این روزها من خیلی خیلی تبل شدم دیگه مثل قبل نیستم که بیام تند تند برات بنویسم نه ورزش میکنم نه تو خونه کار میکنم . حتی وقتی گرسنه ام میشه زورم میاد برم چیزی بخورم.
2 روز پیش رفتم سبزی خریدم واسه زمستون نعناع خشک و شوید خشک می خواستم دفعه های قبل اماده می گرفتم ولی دیدم که هم خیلی گرون تر شده هم اینکه دیگه تمیز نیست . از صبح تا شب سر 5 کیلو سبزی بودم اصلا حوصله پاک کردن نداشتم کرفسم گرفته بودم تا 1 شب مشغول سبزی بودم شما هم خیلی ساکت و خوب بودی. وسط کار به بابایی گفتم بیا پرده ها رو هم بشوریم پرده اتاق خوابها رو شستیم خیلی تمیز شدن حسابی حال کردم هی میرفتم تو اتاق چراغ رو روشن می کردم پرده ها رو میدیدم بعد میومدم
اون روز خیلی کار کردم . بعد دیشب دیدم زنگ خونه رو میزنن دیدیم عمه بابایی با پسرش اومدن کارت جشن عقد میثم پسرش رو بدن خیلی جالب بود یکدفعه تو چند روز سریع عقد کردن حالا 5 شنبه وکرج باید بریم دیگه قائم شهر نمی تونیم اون عروسی رو بریم خیلی عصبی شدم گاهی اوقات ادم دلش میخواد عروسی دعوت بشه ولی تا 8 و 9 ماه هیچ خبری نیست بعد یکدفه 2 تا 2تا یا 3تا 3تا ادم تو یک شب عوسی و تولد دعوت میشه 5 شنبه تولد دختر عمه ام بود التماسش کردم گفتم جمعه بنداز تا من بتونم بیام شنبه هم که عید مامی جون هست اخه رادوین مامی جون سید هست..
دیشب رفتم برات کلاه و شال گردن بگیرم خیلی گرون
بخدا تا موقع خواب حال حرف زدن نداشتم. 45 هزار تومن دادیم البته فدای سرت پسر گلم.تازه تو راه هم 10 هزار تومن گم کردم 







روزهای زیبا با رادوین
